داستان درباره ی مردی به نام موسیو بوغوس است که مامورپلیسی ماموریت پیدامی کند تااورا تعقیب کند.
همه بوغوس را دیوانه می پندارند.اودرطول روز باکتاب هایش درشهر پرسه می زند و شب به خانه اش
واگن سیاهی درقطاری متروکه در حاشیه ی شهر بازمی گردد.مامور پلیس چند باراورا تعقیب می کند وحتی
از او بازجویی می کنند اما نتیجه ای حاصل نمی شود تااینکه پس از یک سال یکی از زندانیان اورا و دوستانش
را لو می دهد.هنگام دستگیری رفتار بوغوس کاملا تغییر پیدا می کند و مانند آدمی عادی رفتار می کند.
همچمین در نزدیکی واگن سیاه انبار مهماتی پیدامی کنند کخه متعلق به بوغوس و دوستانش بوده است.
در ادارهی پلیس هرچه بوغوس و دوستانش شکنجه میشوند نتیجه ای ندارد و آنها اعتراف نمی کنند.تااینکه بوغوس در اثر شکنجه ها در سلول زندان می میرد و دوستانش نیزاعدام می شوند.پس ازمدتی شخصی که بوغوس و دوستانش را لو داده کشته می شود وپرونده ی بوغوس دوباره روی میز مامر پلیس قرار می گیرد.
داستان با زاویه دید اول شخص و از زبان مامور پلیس روایت می شود ودارای دوشخصیت اصلی یعنی پلیس و بوغوس است.شخصیتها هردو ایستا هستند ودر طول داستان تغییر خاصی نمی کنند.پلیس شخصیت صبوری دارد اما بوغوس شخصیتی چند لایه و مرموز و پیچیده دارد و همین رازآلودگی جذابیت و هیجان داستان را افزایش می دهد.
داستان شروع جذابی دارد یکراست به سراغ مطلب می رود وتوصیفی درباره ی مکان یا طبیعت نمب کند و فقط
شخصیت بوغوس و ظاهر او توصیف می شود.به تدریج داستان دچار گره افکنی شده ودرطول داستان گره افکنی به موقع انجام می شود.وقتی مامور بوغوس را تعقیب می کند گره ایجاد می شود و برای مخاطب پرسشهایی به وجود می آید اما وقتی بوغوس دستگیر می شود گره ها کم کم بتز می شودونقطه ی اوچ
داستان جایی است که انبار مهمات کشف می شود و بوغوس دستگیر می شود.
غلامحسین ساعدی نویسنده این داستان ازجمله نویسندگانی است که در آثارش ریالیسم وجریان دارد واشاغال به پزشکی و روان پزشکی تاثیرزیادی بر آثارش گذاشته است.